روزها در استواي آتش و خون ميگذشت
سبز ميآمد بهار، آنگاه گلگون ميگذشت
عشقورزان نقشي ازافسانه بالاتر زدند
ليلي آنجا در هجوم عشق مجنون ميگذشت
ناگهان تيري گلوي آسمان را ميشكافت
ناگهان هم سنگرت از هفت گردون ميگذشت
سالك شبهاي آتش در ميان شعلهها
كفشي از تاول فراهم داشت كز خون ميگذشت
آنطرفتر پيكري پيچيده در نور و حضور
از شهيد آباد، شبهاي شبيخون ميگذشت
در شهود خويش ماه از جلگههاي آسمان
خسته، خون آلود بر امواج كارون ميگذشت
