قصه اي تازه بشنو اي همكيش
از ورق پاره هاي دفتر درد
قصه رقص كولي حسرت
در دل كوچه هاي ساكت و سرد
قصه نوعروس زاغه نشين
چادر كهنه، روسري رفو
پدر كور و خواهر مسلول
مادر رختهاي مردم شو
بشنو از همچو خود پريشاني
ثمر باغ بي خيالي را
سوزش دستهاي پينه زده
عقده سفره هاي خالي را
شهر سنگي و آسمان سربي
كوچه ها مه گرفته و دلگير
همه در خود تپيده در خود خاك
همه از هم رميده از هم سير
نه ز چشم ستاره اي سويي
كه ز شوقش يكي به مه بزند
نه اميدي كه گام سبز كسي
كوچه ها را به هم گره بزند
نشد آن شب كه پنجه خشكي
لقمه در كاسه شفق نكند
نشد آن شب كه آه بيوه زني
آسمان را ورق ورق نكند
و خداحافظ اي كبوترها
آسمان امن نيست دور شويد
مثل من پشت قاب پنجره اي
گرم رؤياي يك ظهور شويد
و کاش من گرم این رویا میشدم من حتی به این رویا راه ندارم دوستان گرامی در این روزهای آخر ماه رسول مهربانی دعایم کنید تا لااقل به این رویا راهم دهند . . .
