سرهایی که از لب خاکریز بلندتر است ، در تیررس فرشته های خداست
بي شك آن روز كه آماده رفتن شده بود
باغ پرواز، پر از لاله و سوسن شده بود
فصل گلچيني دستان دعا يادم هست
مثل يك روح، رها از قفس تن شده بود
بارها رفت و صدا كرد خدا را در خويش
بارها چشمش ازين حادثه روشن شده بود
گفته بودند كه عاشق شده هر كس برود
او اگر رفت ازين پنجره، حتماً شده بود
جمكران، ندبه، كميل... آه فقط ميدانم
جمعهها پيش كسي دست به دامن شده بود
عاقبت رفت، به آنجا كه دلش خواست رسيد
در همان روز كه در «عشق» معين شده بود
روز جمعه سعادتی دست داد که در مراسم تشییع پیکر مطهر ۲ شهید که بعد از ۲۵ سال برگشتند
شرکت کنم. حس غریبی بود. احساس میکنم یه تیکه از قلبم اونجا جامونده. به خیلی چیزا فکر میکردم
به آرزوهای قشنگشون به خونواده هاشون به اینکه عزیز چه کسانی بودن و الان عزیز چه کسانی شدن
به اینکه از قامت رشید و رعناشون چند تا تیکه استخون برگشته وزن پیکرشون از قنداقه شون هم
سبکتره. به اینکه چقدر زیبا مرگشون حیثیت زندگی رو برده. اونا بیمرگن اونی که مرده منم نه اونا. اونقدر
زنده اند که حتی استخونهاشون یه ملت رو به شور وا میداره. دلم گرفت از اینهمه سنگینی از این تار و
پودی که به دور خودم تنیدم. یکی از شهدا سید بود. خیلی حرفها باهاش زدم هر طوری بود دستم رو به
تابوت پاک و سبکش رسوندم خلاصه اینکه یه بار دیگه دلم لرزید از اینهمه سنگینی که دارم. دیگه حتی
روی اونو نداشتم که بگم شرمنده تونم. از گفتن این کلمه شرمم میومد. امیدوارم شهدا از شفاعتشون
محرومم نکنن. 