
خدایا اگر خوابم بیدارم کن و اگر خزانم بهارم کن اگر در هزارتوی شب گم
شده ام جاده صبح را نشانم بده و اگر از تو دور مانده ام در نزدیکی دستان
گرم و مهربانت مکانم بده خدایا اگر تو روبروی من ندرخشی هیچ یک از
پنجره های جهان را باز نخواهم کرد و اگر تو به رویم لبخند نزنی شکوه و
گلایه هایم را آغاز نخواهم کرد خدایا از عقربه های ساعت گله دارم که زمان
را بردند و مرا بین زمین و آسمان بلاتکلیف گذاشتنداز روزگار گله دارم که
هیچگاه دست مرا به گرمی نفشرد و پیوسته مرا به سایه ها سپرد. از خودم
گله دارم که هرگز پاهایم را به دور دستها نفرستادم و قلب فرسوده ام را زیر
باران تند بهار نشستم خدایا این پوست را که تو را دوست دارد چگونه از خود
جدا کنم؟ اشکهایم را که تو در قطره قطره آن پیدایی چگونه در دستمالی
کهنه بپیچم ؟غمهای مقدسم را که اصل و نسب آنها به تو میرسد چگونه از
یاد برم؟ خدایا بی آنکه نامم را بپرسی و دفترهای دیروزم را ورق ورق بزنی
دوستم داشته باش دوستم داشته باش دوستم داشته باش. . .